<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سیب</title>
<link>http://apple21364.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 09 Aug 2008 20:28:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دردهای من نگفتنی است</title>
<link>http://apple21364.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;وقتی خوشی های دوران وبلاگ داری رو تو یه کفه و غم هاشو تو یه کفه دیگه می ذارم هر چی هم که خوشبینانه نگاهش می کنم باز غم هاش می چربه... اتفاق خاصی نیست...دلیل خاصی هم نیست...فقط دیگه نمی خوام بنویسم...کلا دیگه نمی خوام بنویسم...نه اینجا نه هیچ جای دیگه...حس نوشتنم پرید... فعلا حذفش نمی کنم تا یکم مطمئن تر بشم... آرشیوم رو سیو کردم اما موقع حذف حتما دلم واسه کامنت هایی که می پرن خواهد سوخت...اصلا دوست ندارم حس و حالم رو بنویسم... &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگه رفتم و حذف شد اینجا خداحافظ...می بوسمتون...نه داداش فرنچ کیس نه...فقط بوس!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Aug 2008 20:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=apple21364&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>apple21364</dc:creator>
<guid>http://apple21364.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قبل از خواب</title>
<link>http://apple21364.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;ساعت داره به یک شب نزدیک می شه و من دارم به خودم تلقین می کنم که هنوز خوابم نمیاد! آخه الهام با خودش یه قراری گذاشته.الهام به خودش قول داده حالا که خدا!! همه تلاششو نادیده گرفت و برش گردوند سر جای اول همه اتفاقات بد رو ندید بگیره و فکر کنه که اون یک سالی که زحمت کشید هیییییچ! حالا دوباره شروع می کنه و در راستای همین قول و قرار دو سه روزه که صبح ها در گرم ترین لحظات خواب با صدای آلارم موبایل از خواب بیدار میشه که عادت شب زنده داری رو از سر بپرونه و شب ها زود لالا کنه و صبح زود پاشه! آخه می گن کسی که صبحش رفت روزش رفت! کسی هم که روزش رفت عمرش رفت!! اما الان دلیرانه دارم به وسوسه ی خواب و رختخواب پاسخ منفی میدم.اون نیم ساعتی که سرجام دراز کشیدم و همه چیزو به کافکایی ترین وضع ممکن بررسی می کنم حالمو تا فردا ظهر می گیره... فکرهای درهم و تکراری...رویاهای نرسیده ای که خوشحال پیگیریش می کنی و بعد یکدفعه یادت میاد روی پله اول تحققش موندی...آدم هایی که می خوای و نیستن...کارهایی که باید می شدن و نشدن و تو فکر می کردی اگه نشه می میری اما هنوز توی یکی از شب های مرداد زنده ای و دراز کشیدی و داری بهشون فکر می کنی! و... مسیر فکریم پر پیچ و خم نیست.شایدم از بس رفتم و برگشتم دیگه کاملا حفظ شدم...و از این رویاها چیزی کم نمیشه! هر چند اتفاقات روز گاهی خیالات هرروزه رو فشرده تر میکنه و یا دورشون رو تو مغزم تند تر میکنه. چشمامو که می بندم یاد &quot;شاهین&quot; می افتم! نه خشمگین نه خوشحال نه عاشق نه متنفر..هیچی...فقط یه آدمه...کسی که بهم یاد داد که هیچ آدمی هیچ آدمی هیچ آدمی ارزش نداره که براش احساسات خرج کنی و بذار که همه آدم ها رو دسکتاپ زندگیت بمونن و کسی رو تو فایل های مخفیت راه نده.یاد حرف مهدی می افتم: هیچ وقت رو من حساب نکن! و فکر می کنم که تمام اون موقع هایی که این حرف رو میزد من ته دلم روش حساب نمی کردم اما حساب نکردن داریم تا حساب نکردن! مثل اینه که کسی رو تا صحرا ببری و بگی من تو قمقمه ام آب دارم اما تو روش حساب نکن! و یاد &quot;امید&quot;!! متضادترین آدمی که توی دنیا با من می تونین پیدا کنین و من صداقتش رو دوست داشتم! اما فهمیدم که صداقت هم تاریخ مصرف داره هم مشمول موقعیت می شه! و کلا در نقش یک انسان 23 ساله باید این شعار زندگیمو که &quot;من حرف همه رو باور می کنم مگر اینکه عکسش ثابت بشه&quot; رو کاملا حذف کنم... بی خیال اینا...آتی رو بچسب.راستی آخرین دکتر چی گفته بود؟ گفت فقط تا بلوغش زنده اس...نکنه بلوغ زودرس داشته باشه.وای وقتی می گه دلم درد می کنه از ترس اینکه مبادا اولین پریودیش مثل خیلی از دخترها زود بیاد روانی می شم.خدایا..من نه احساست می کنم نه کاری بهت دارم و نه تا حالا کاری بهم داشتی، فقط تو رو به جون هر کی دوست داری حالا حالاها این کارو نکن...اگه آتی بمیره من نمی میرم...خیلی ها خیلی از عزیزاشون مردن و زنده موندن و فیلم دیدن و چلو کباب خوردن و 13 به در رفتن اما خودمو می کشم.می دونم مرگ هر انسانی بالاخره عادی میشه اما اون مدت زمان عادی نبودنش تا عادی شدنش رو نمی خوام بگذرونم! وای...چرا موقع خواب اینقدر فکرای بدبد می کنم...بی خیال!!! به چی فکر کنم؟ آهان! س-ک-س!!! خوب...من س-ک-س رو با کی دوست دارم؟ (خنده ام می گیره!) به جز اون بی ادبی! که اولین بار درباره اش باهام حرف زد نمی تونم با کس دیگه ای اون فکرو بکنم... یه وفاداری احمقانه! نه آقا! بی خیال... فقط بغل...خاک بر سرت الهام! صدبار گفتم تو زندگی تو هیچی ته مونده خور نباش...بی خیال اصلا...این احساس رو باید فراموش کنم تا وقتی مجبور بشم...مجبور؟!!! س-ک-س اجباری که تجاوزه! خوب نه دیگه..من بعدا اگه کسیو دوست داشتم این مسئله هم دوست خواهم داشت! یعنی دیگه &quot;باید&quot; دوست داشته باشم...بگذریم...وای...شعری که قرار بود واسه بنیامین بگم رو هنوزم ننوشتم...فردا...فردا اولین فرصت... می گم این دوستم چرا یه فکری واسه موهای زائد بدنش نمی کنه؟!!!! بیچاره اون مردی که می خواد بگیرش! انگار با یه مرد ازدواج کرده...خنگه دیگه! به جای سیم گذاشتن دندوناش باید پوستشو لیزر می کرد...آخر شبی چرا ملتو لخت تجزیه تحلیل می کنم؟!! بی خیال...راستی فردا درس چی بخونم؟!!!!! ای ..تو زندگی! حالا خدا! خداییش منظورت از این حرکات چی بود؟!!!! هندسه تحلیلی لعنتی رو می خونم.خوب من هر چی می خونم این درس رو نمی تونم تست هاشو حل کنم.یعنی تعداد کمیشون درست در میاد اونوقت این آقای همکلاسی می گه من همه شو بلدم! آخ! چقدر دوست داشتم یه دوتا تست بهش بدم توشون بمونه یکم بهش بخندم! اما نه...گناه داره...بذار فکر کنه من فکر می کنم خیلی بارشه! آخه حل تمام تست ها خرق عادته!!! وای...خوب خوابم ببره دیگه...یاالله...1..2...3...نه...بذار فکرای خوب بکنم! تلقین های مثبت! من شبیه آنجلینا جولی ام! من شبیه آنجلینا جولی ام! من شبیه آنجلینا جولی ام...من شبیه آنجلینا جولی ام! بابا خوب آدم دیوونه می شه هی یه جمله رو تکرار کنه!!! می گم کاش زود ده سال دیگه بشه ببینم کجای زندگی وایسادم! نه...اونوقت پیر میشم...یعنی ده سال دیگه چاق می شم؟!!!نهههههههههه نمی ذارم...راستی یادم باشه فردا رژیم رو سخت تر کنم! همه کیک ها و شیرینی ها رو می خورم بعد هی می گم لعنت به این زندگی که نمی شه توش یه چیزی خورد!!!! ورزش از این به بعد سبک و روزی یک ساعت منظم! عصرها...صبح که ورزش می کنم تا شب همه اش غذا می خورم...خوب..اینم برنامه ورزشیم...وای...احساس می کنم دارم ته یه چاهی سقوط می کنم!  سرم گیج می ره...چاه تاریک و عمیق و سیاهه...به لبه های چاه برخورد نکنم...تمرکزم کم شده...داره خوابم می بره..کاش به جای این همه فکر گوسفند می شمردم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 Aug 2008 21:55:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=apple21364&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>apple21364</dc:creator>
<guid>http://apple21364.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
